روز اول
پسر : سلام
دختر : سلام
پ : چطوري؟
د : بد نيستم مرسي
هفته اول
پ : سلام
د : عليك سلام
پ : چطوري شما ؟
د : مرسي خوبم تو چطوري؟
هفته دوم
پ : سلام عزيزم
د : سلام به روي ماهت
پ : چطوري ؟ خوبي؟ چه خبرا ؟
د : خوبم مهربونم خبر خاصي نيست . يه چيزي بگم؟ دلم برات تنگ شده
پ : الان ميام ببينيم همو
هفته سوم
د : سلام معلوم هست كجا يي؟
پ : سلام من خواب بودم ساعت 7 صبح چيزي شده؟
د : نه چيزي كه نشده دلم يهو برات تنگ شد
پ : ما كه تا 6 صبح داشتيم تلفني حرف ميزديم كه...
د : يه چيزي بگم ؟ من فكر كنم عا شقت شدم كي ميشه كه براي هميشه مال من بشيييييييييييي
هفته چهارم
د : با كي حرف ميزدي من الان 1 ثانيه بود كه پشت خطيت بودم
پ : به خدا دوستم بود
د : بهم يه قول ميدي؟ اينكه هميشه مال من باشيو با هيچ دختري حرفم نزني
پ : باشه عزيزم من فقط مال توام قول ميدم 
هفته پنجم
پ : سلام جوجو جونم خوبي خانومم؟
د : سلام نه اصلا خوب نيستم ديشب تا صبح داشتم گريه ميكردم
پ : خدا منو بكشه چرااااااااااااااااااااااااااا... ؟
د : اخه برام خواستگار اومده مامان اينا ميگن بايد قبول كنم منم كه تورو ميخوام قهر كردمو تا صبح تو اتاقم گريه ميكرد
.
.
.
روابط عشقولانه همچنان ادامه داره از اون ورم پسره داره خون مامان باباشو ميكنه تو شيشه كه من زن ميخوام و بعد از ماه ها ميتونه راضيشون كنه ...
1 سالو اندي بعد 
پ : (ساعت 2 نصفه شب) سلام عشق من بالاخره خانوادم راضي شدن بيام خواستگاريت
د : منو بيدار كردي كه اينو بگي مگه نميدوني من خواب بودم؟ اهههههههههههههههههههههه
پ : فكر كردم خوشحال ميشي
د : چيچيو خوشحال ميشم اخه مگه تو چي داري كه خوشحال بشم؟ نه خونه نه ماشين نه كار نه سربازيتو رفتي
پ : تو كه ميگفتي همين كه ما همو دوست داريم كه كافيه كه مگه تو نميگفتي عاشقمي و منو هم عاشق خودت كردي پس حالا چرا اينجوري ميكني؟
د : ببين من يه خواستگار بهتر از تو دارم نميخوام با تو باشم ديگه و هزاران تحقيرو بهانه هاي ديگه... يه كم هم ابغوره ميگيره براي خالي نبودن عريضه
چند ماه بعد
اگه پسره ادم ضعيفي باشه به احتمال زياد يا معتاد يا الكلي يا سيگاري
يا رفيق باز ميشه چون به قول خودش توي عشق اول شكست خورده و اينجاست كه ديدش نسبت به همه دخترا منفي ميشه و ميخواد انتقام اوليو از بقيه بگيره و از كلمه هايي مثل دوست دارمو عاشقتمو ميميرم براتو بقيه وازه هاي زيبا اما پوچ حالش بهم ميخوره و مقاوم ميشه
سبك زندگيش عوض ميشه و خيلي تحولات ديگه...
حالا اگه در اينده مورد مشابهي براي پسر پيش بياد...
روز اول
پسر : سلام

دختر : سلام
پ : مياي خونمون؟
د : نه
پ : مگه به من اعتماد نداري؟
د : چرا.... ولي خوووووب !
.....
در اينجا پسر
مراسمي موسوم به مخ زني رو انجام ميده و البته موفق هم ميشه ( علت موفق بودنش بلد بودن يك سري حرفاي قشنگو پوچ و صد من يه غازه كه از دختره به تازگي ياد گرفته و براي مخ زني كاربرد اساسي داره..)
پسر : تو كه ميدوني من چقدر دوست دارم !
دختر : اره... ولي ... اخه...
پ : من قول ميدم براي خواستگاريت بيامو بگيرمت !!!
د : وااااااي راست ميگي؟ (و اينجاست كه قند توي دلش اب ميشه )

پ : اره عزيزم زندگي بدون تو براي من هيچ ارزشي نداره و بي معنيه

د : جدي؟ ( اين دفعه با يه نگاه عاشقانه به پسر !!! )
پ : اره قربونت برم ( با يك نگاه عاقل اندر سفيه به دختر ...)
يواش يواش دل دختر نرم ميشه و رضايت ميده...
پ :پس بريم

.
.
.
عصر همون روز

.... زييييييييينگ....... زييييييييينگ....
پسر كه بعد از رفتن دختر به خواب عميقي رفته با كلي بدو بيراه و غر غر گوشي تلفن رو بر ميداره ميگه الوووووووووو چيه؟
دختر : سلام
پ : سلام چكار داري؟
د : ميخواستم بگم كه ميخوام دوباره ببينمت...
پ : تو كه تا نيم ساعت پيش پيشم بودي كه
د : ميخوام بازم بيام پيشت اصلا ميخوام هميشه پيشت باشم
پ : ( در حالي كه موفقيت بزرگي كسب كرده ) چرا كه نه باشه از اين به بعد هر روز بيا پيشم
از اين صحبت هايي كه كردم تا 24 ساعت جا داره كه نتيجه گيري بكنم ولي ميزارم به عهده خودتون